نظریه های روان سنجی عموماً به دنبال درک ساختار هوش بوده اند: چه شکلی به خود می گیرد و در صورت وجود چه اجزایی دارد؟ چنین نظریه‌هایی عموماً بر اساس داده‌های به‌دست‌آمده از آزمون‌های توانایی‌های ذهنی، از جمله قیاس‌ها (به عنوان مثال، وکیل برای موکل، همانطور که پزشک با __ است)، طبقه‌بندی‌ها (مثلاً، کدام کلمه به دیگران تعلق ندارد؟ رابین، گنجشک است، پایه‌گذاری شده است. ، مرغ، بلو جی)، و تکمیل‌های سری (به عنوان مثال، چه عددی در سری‌های زیر قرار می‌گیرد؟ 3، 6، 10، 15، 21،_).

نظریه‌های روان‌سنجی مبتنی بر مدلی هستند که هوش را به عنوان ترکیبی از توانایی‌های اندازه‌گیری شده توسط آزمون‌های ذهنی نشان می‌دهد. این مدل را می توان کمی سازی کرد. به عنوان مثال، عملکرد در آزمون سری اعداد ممکن است ترکیب وزنی از اعداد، استدلال و توانایی های حافظه را برای یک سری پیچیده نشان دهد. مدل‌های ریاضی اجازه می‌دهند که ضعف در یک حوزه با توانایی قوی در حوزه دیگری از عملکرد آزمون جبران شود. به این ترتیب توانایی برتر در استدلال می تواند کمبود توانایی اعداد را جبران کند.

یکی از اولین نظریه‌های روان‌سنجی از روان‌شناس بریتانیایی چارلز ای اسپیرمن (1863-1945)، که اولین مقاله مهم خود را در مورد هوش در سال 1904 منتشر کرد. تست توانایی بر روی دیگران به خوبی انجام می شود، در حالی که افرادی که در یکی از آنها ضعیف عمل می کنند، در مورد دیگران نیز ضعیف عمل می کنند. اسپیرمن برای شناسایی منابع اساسی این تفاوت‌های عملکردی، تحلیل عاملی را ابداع کرد، یک تکنیک آماری که الگوهای تفاوت‌های فردی در نمرات آزمون را بررسی می‌کند. او نتیجه گرفت که فقط دو نوع عامل زیربنای همه تفاوت های فردی در نمرات آزمون است. اولین و مهم‌تر عامل، که او آن را «عامل عمومی» یا g نامید، بر عملکرد تمام وظایفی که نیاز به هوش دارند، نفوذ می‌کند. به عبارت دیگر فارغ از تکلیف، اگر نیاز به هوش داشته باشد، نیاز به g دارد. عامل دوم به طور خاص به هر آزمون خاص مربوط می شود. به عنوان مثال، زمانی که فردی در آزمون استدلال ریاضی شرکت می‌کند، عملکرد او در آزمون مستلزم یک عامل کلی است که در همه آزمون‌ها مشترک است (g) و یک عامل خاص که مربوط به هر عملیات ذهنی مورد نیاز برای استدلال ریاضی متفاوت از سایر آزمون‌ها است. انواع تفکر اما g دقیقا چیست؟ به هر حال، اسم گذاشتن چیزی با فهمیدن چیستی آن یکسان نیست. اسپیرمن دقیقاً نمی دانست عامل کلی چیست، اما در سال 1927 پیشنهاد کرد که ممکن است چیزی شبیه «انرژی ذهنی» باشد.

L.L. Thurstone ادوارد ال ثورندایک روانشناس آمریکایی با نظریه اسپیرمن مخالفت کرد و در عوض استدلال کرد که هفت عامل وجود دارد که او آنها را به عنوان "توانایی های ذهنی اولیه" معرفی کرد. این هفت توانایی، به گفته تورستون، عبارت بودند از: درک کلامی (در دانش واژگان و خواندن)، روانی کلامی (در نوشتن و تولید کلمات)، عدد (در حل محاسبات عددی نسبتاً ساده و استدلال حسابی. مشکلات)، تجسم فضایی (در تجسم و دستکاری اشیا، مانند قرار دادن مجموعه ای از چمدان ها در صندوق عقب خودرو)، استدلال استقرایی (در تکمیل یک سری اعداد یا در پیش بینی آینده بر اساس تجربه گذشته)، حافظه (در یادآوری نام یا چهره افراد و سرعت ادراکی (در تصحیح سریع برای کشف اشتباهات تایپی در متن نقش دارد).

اگرچه بحث بین اسپیرمن و ترستون حل نشده باقی مانده است، روانشناسان دیگر - مانند فیلیپ ای. ورنون کانادایی و ریموند بی. کتل آمریکایی - معتقدند که هر دو از برخی جهات حق داشتند.ورنون و کتل توانایی‌های فکری را سلسله مراتبی با g یا توانایی عمومی در بالای سلسله مراتب می‌دانستند. اما در زیر g سطوحی از توانایی‌های باریک‌تر وجود دارد که به توانایی‌های خاصی که توسط اسپیرمن مشخص شده ختم می‌شود. برای مثال، کتل در توانایی ها: ساختار، رشد و عمل آنها (1971) پیشنهاد کرد که توانایی کلی را می توان به دو نوع دیگر تقسیم کرد، "سیال" و "متبلور". توانایی های سیال، توانایی های استدلال و حل مسئله هستند که با آزمون هایی مانند قیاس ها، طبقه بندی ها و تکمیل های سری اندازه گیری می شوند. توانایی‌های متبلور، که تصور می‌شود از توانایی‌های سیال ناشی می‌شوند، شامل واژگان، اطلاعات عمومی و دانش در مورد زمینه‌های خاص است. جان ال. هورن، روان‌شناس آمریکایی پیشنهاد کرد که توانایی‌های متبلور کم و بیش در طول عمر فرد افزایش می‌یابد، در حالی که توانایی‌های سیال در سال‌های قبل افزایش می‌یابد و در سال‌های بعد کاهش می‌یابد.

اکثر روانشناسان موافق بودند که تقسیم بندی توانایی های اسپیرمن بسیار محدود بود، اما همه موافق نبودند که این تقسیم بندی باید سلسله مراتبی باشد. جوی پل گیلفورد، روانشناس آمریکایی، ساختاری از نظریه عقل را ارائه کرد که در نسخه های قبلی خود 120 توانایی را فرض می کرد. گیلفورد در ماهیت هوش انسانی (1967) استدلال کرد که توانایی ها را می توان به پنج نوع عملیات، چهار نوع محتوا و شش نوع محصول تقسیم کرد. این جنبه‌ها را می‌توان به شکل‌های مختلفی با هم ترکیب کرد و ۱۲۰ توانایی مجزا را تشکیل داد. نمونه ای از چنین توانایی، شناخت (عملیات) روابط معنایی (محتوای) (محصول) است که در تشخیص رابطه بین وکیل و موکل در مسئله قیاس فوق دخیل است (وکیل با موکل است همانطور که پزشک با __) . گیلفورد بعداً تعداد توانایی های پیشنهادی نظریه خود را به 150 افزایش داد.

در نهایت آشکار شد که مشکلات جدی در رویکرد اساسی به نظریه روان‌سنجی وجود دارد. جنبشی که با فرض یک توانایی مهم آغاز شده بود، در یکی از مظاهر اصلی آن، به شناسایی 150 رسیده بود. علاوه بر این، روان‌سنجی‌ها (به عنوان دست اندرکاران تحلیل عاملی) فاقد ابزار علمی برای حل اختلافات خود بودند. هر روشی که بتواند بسیاری از نظریه ها را پشتیبانی کند تا حدودی مشکوک به نظر می رسید. با این حال، مهم‌تر از همه، نظریه‌های روان‌سنجی در مورد فرآیندهای زیربنایی هوش چیزی نگفتند. بحث درباره «توانایی عمومی» یا «توانایی سیال» یک چیز است، اما توصیف آنچه که در ذهن افراد هنگام استفاده از توانایی مورد نظر اتفاق می افتد کاملاً چیز دیگری است. راه حل این مشکلات، همانطور که توسط روانشناسان شناختی پیشنهاد شده بود، مطالعه مستقیم فرآیندهای ذهنی زیربنایی هوش و شاید مرتبط ساختن آنها با جنبه های هوش مطرح شده توسط روانسنجی ها بود.

روان‌شناس آمریکایی جان بی. کارول، در کتاب توانایی‌های شناختی انسان (1993)، یک مدل روان‌سنجی «سه طبقه» از هوش را پیشنهاد کرد که بر نظریه‌های هوش موجود گسترش یافت. بسیاری از روانشناسان مدل کارول را قطعی می دانند، زیرا بر اساس تحلیل مجدد صدها مجموعه داده است. در طبقه اول، کارول توانایی‌های محدودی را شناسایی کرد (تقریباً 50 مورد) که شامل هفت توانایی اولیه شناسایی شده توسط تورستون می‌شد. به گفته کارول، قشر میانی شامل توانایی‌های گسترده (تقریباً 10) مانند یادگیری، توانایی بازیابی، سرعت، ادراک بصری، هوش سیال و تولید ایده است. طبقه سوم تنها از عامل کلی، g، که توسط اسپیرمن شناسایی شده بود، تشکیل شده بود. ممکن است بدیهی به نظر برسد که عامل در بالا عامل کلی باشد، اما اینطور نیست، زیرا هیچ تضمینی وجود ندارد که اصلاً هیچ عامل کلی وجود داشته باشد.

هر دو نظریه روانسنجی سنتی و مدرن با مشکلات خاصی روبرو هستند.اولاً، ثابت نشده است که یک توانایی واقعاً کلی که تمام توانایی های ذهنی را در بر می گیرد، واقعاً وجود دارد. در عامل عمومی هوش: چقدر عمومی است؟ (2002)، ویرایش شده توسط روانشناسان رابرت استرنبرگ (نویسنده این مقاله) و النا گریگورنکو، مشارکت کنندگان در جلد ویرایش شده دیدگاه های رقابتی در مورد عامل g ارائه کردند، با بسیاری از افراد پیشنهاد کردند که توانایی های تخصصی مهمتر از یک توانایی عمومی هستند، به ویژه به این دلیل که آنها تغییرات فردی در عملکرد فکری را آسان تر توضیح دهد. دوم، نظریه‌های روان‌سنجی نمی‌توانند دقیقاً تمام آنچه در ذهن می‌گذرد را توصیف کنند. ثالثاً، مشخص نیست که آیا آزمون‌هایی که نظریه‌های روان‌سنجی مبتنی بر آن‌ها هستند در همه فرهنگ‌ها به یک اندازه مناسب هستند یا خیر. در واقع، این فرض وجود دارد که عملکرد موفقیت آمیز در آزمون هوش یا توانایی شناختی به آشنایی فرد با چارچوب فرهنگی کسانی که آزمون را نوشته اند بستگی دارد. پاتریشیا ام. گرینفیلد، روانشناس آمریکایی، در مقاله خود در سال 1997 با عنوان «نمی توانی آن را با خودت ببری: چرا ارزیابی های توانایی از فرهنگ ها تلاقی نمی کنند» به این نتیجه رسید که یک آزمون واحد ممکن است توانایی های مختلف را در فرهنگ های مختلف اندازه گیری کند. یافته‌های او بر اهمیت در نظر گرفتن مسائل کلیت فرهنگی هنگام ایجاد آزمون‌های توانایی تأکید کرد.
نظریه های شناختی
به سخنان استیون پینکر روان‌شناس گوش دهید که در مورد «نقطه شناختی» در تکامل اولیه انسان مدرن صحبت می‌کند.
به سخنان استیون پینکر روان‌شناس گوش دهید که در مورد «نقطه شناختی» در تکامل اولیه انسان مدرن صحبت می‌کند.
استیون پینکر، روانشناس، در حال بحث در مورد "توجه شناختی" انسان های مدرن اولیه در تکامل است.

در دورانی که تئوری‌های روان‌سنجی بر آن تسلط داشتند، مطالعه هوش بیشتر تحت تأثیر کسانی بود که تفاوت‌های فردی در نمرات آزمون افراد را بررسی می‌کردند. محقق آمریکایی، لی کرونباخ، پیشرو در زمینه آزمایش، در سخنرانی به انجمن روان‌شناسی آمریکا در سال 1957، فقدان زمینه مشترک بین روان‌شناسانی که تفاوت‌های فردی را مطالعه می‌کردند و کسانی که مشترکات رفتار انسانی را مطالعه می‌کردند را محکوم کرد. درخواست کرونباخ برای متحد کردن «دو رشته روان‌شناسی علمی» تا حدی به توسعه نظریه‌های شناختی هوش و فرآیندهای زیربنایی ارائه شده توسط این نظریه‌ها منجر شد. ترجمه :محمد حسین ساکت 29 دی 1402 ؛19 ژانویه 2024.برگرفته ازسایت بریتانیکا دات کام. https://www.britannica.com/science/human-intelligence-psychology/Development-of-intelligence